تبلیغات
اسلام ناب - چگونه پریدن را یاد بگیریم

 چند وقت پیش داشتم یادداشت هایم را زیر رو می کردم که نگاه افتاد به یاد داشتهایی از طلبه شهید سید مصطفی قانع  دیدم چه زیبا در باره پرواز به سوی خدا تصمیم می گیرد حیفم آمد که آن را بگذارم در لابلای یادداشت ها از بین برود لذا آن را در وبلاگم قرار دادم یا حق

         روز  بیست  آذر بود هوا بارانی بود با مهدی ( برادرم) به مراسم سال مهدی زین الدین رفته بودم بیشتر نیروهای لشگر ابن ابی طالب  آمده بودند  در مراسم شرکت کنند شروع به راهپیمایی به طرف گلزار کردیم در بین راه شعارهایی داده شد وقتی به گلزار رسیدیم در آنجا یکی از برادران  غزلیات جانگدازی خواند و بعد مادر مهدی [زین الدین ] صحبت کرد ، صحبت عجیبی بود ، پس از اتمام صحبت مادر شهید زین الدین ،  یکی از بسیجیان با حالتی پر تلاطم اطلاعیه ای را قرائت کرد و در آن از افراد داوطلب دعوت کرد که هرچه زودتر خود را به ساختمان بسیج محله معرفی کنند تا روز چهارشنبه23 آذر اعزام شود . فرد مذکور در اطلاعیه به گوشه هایی از صحبت های امام  اشاره می کرد ، اینجا بود که حالت عجیبی به من دست داد . بر سر دو راهی بودم  که چه کنم آیا باز در شهر بنشینم و به درس ادامه دهم  یا اینکه راه جبهه و دانشگاه عشق را پیش گیرم ، افکار مختلف از هر طرف به ذهنم  هجوم می آورد

مراسم تمام شد به خانه آمدیم . وقتی به خانه رسیدیم ، باز به فکر فرو رفتم تصمیم گرفتم جوانب را بسنجم تا ببینم کدام اولی تر است . با خود گفتم از انصاف دور است با این همه تبلیغات و احتیاجی که به نیرو دارند ما آنها را تنها بگذاریم و لبیک نگوییم ، در ثانی ماه محرم و صفر در عزاداریی ها چه می گفتیم ؟ مگر در حمایت دین امام حسین فریاد نمی زدیم : « مسلمان  شعار نمی دهد  ، عمل می کند » و مواردی از این قبیل ‍‍. جوانب را سنجیدم و هدف را

الله دیدم ذره ای لغزش در عمل  ندیدم  تصمیم را گرفتم  و قید همه چیز را زدم .

     صبح چهار شنبه  23 آذر  تصمیم خود را گرفتم ،  همگی سر سفره بودیم صحبت ها شروع شد مهدی رو کرد به همه و گفت :  مصطفی تصمیم گرفته  به جبهه برود  .   اول  پدرم  باور نکرد  بعد که دید قضیه جدّی است  گفت :  با این سینه مریضی که داری کجا می خواهی بروی ؟  شما در جبهه مزاحم هستید نمی توانید کار انجام دهید . من که  اجازه نمی دهم بروی  .  صحبتها از هر طرف شروع  شد مادرم گفت :  تو مریضی و نمی توانی بروی و نباید  بروی ،  هر کدام  چیزی  به من گفتند یکی می گفت : درس داری  و از درس ات عقب می مانی ...

   بالاخره مهدی صدایش درآمد و رو به پدرم گفت : انسان  از هر که تقلید می کند باید امر او را اطاعت کند ، مصطفی فرمان  مقَلّدش را اجرا می کند و کسی نمی تواند در این امور او را باز دارد . ‌بالاخره من صبحانه را نفهمیدم  چطور خوردم  ، سپس بلند شدم و پس از خداحافظی از خانه بیرون زدم  ، ‌به طرف بسیج برای ثبت نام حرکت کردم.  در آنجا  ثبت نام کردم  و برگه ای گرفتم و قرار شد بعد از ظهر  ساعت 2 در بسیج حاضر شویم  به خانه رفتم تا ظهر در فکر بودم . بالاخره  پدرم آمد و گفت : تصمیم ات  چیست ؟ چه می کنی ؟ سرم را زیر انداختم و گفتم : امروز ظهر می روم . او از خانه بیرون رفت و من هم مقداری لباس در ساک دستی گذاشتم واز خانه بیرون آمدم.     

    بعد از ظهر ساعت سه به اتفاق نیروهای آموزشی  به دیدار حضرت آیت الله منتظری رفتیم  و در آنجا ذکر مصیبت خوانده شد و در این مجلس که مجلس با معنویتی بود ، آیت الله مشکینی ویزدی و... شرکت داشتند  مجلس عجیب شوری داشت . بعد از مراسم  به خانه آمدم ، پدرم ناراحت  نشسته بود چون شنیده بود که من رفته ام ( ثبت نام کرده ام  ) .

 در خانه هرکس چیزی می گفت من که نمی خواستم ناراحتی آنها را ببینم ،  از خانه بیرون آمدم و به خانه عمه رفتم و آخر شب آمدم .

    صبح  پنج شنبه بود قرار بود صبح ساعت 5/7 در بسیج حاضر شویم ، سراغ مادرم رفتم تا جلب رضایت کنم ، اما او موافقت نمی کرد معلوم بود ، قلبش راضی است ولی بدلیل توپ و تشری که پدرم به او می زد او مخالفت می کرد صبحانه را خوردم ، بسرعت به پیش پدرم رفتم ، کنار او نشستم  و بوسه ای بر گونه های او زدم . او دراز کشیده بود.  سلام کردم ، به او گفتم : من تصمیم خود را گرفته ام که بروم ولی تا شما اجازه ندهید نمی روم . او دیگر اظهار ناراحتی نمی کرد شاید دلیلش این بود که این مطلب را فهمیده بود ،‌کسی که عاشق شده دیگر نمی شود جلویش را گرفت و این اجازه من تنها بخاطر احترام است .  بالاخره دهان گشود و شروع به گفتن موانع کارم کرد . من گفتم : فکر تمام اینها را

 کرده ام‌ ،تنها آمده ام از شما رضایت بطلبم و خدا حافظی کنم .

   پس از صحبت هایی که رد و بدل شد سکوت کرد و من یک بار دیگر او را بوسیدم و از او خداحافظی کردم . و فورا به سراغ مادرم رفتم و جریان را به او گفتم و او نیز وقتی که جریان را این گونه دید موافقت کرد و پس از خداحافظی ، مراسم آب و قرآن  آماده شد و با لاخره  وداع  از خانه ....

حرکت به سوی بسیج :

     ساعت  5/7 با مهدی به طرف ساختمان بسیج حرکت کردیم وقتی آنجا رسیدیم همه جمع شده بودند. جلوی درب هنوز خبری نبود . لذا با مهدی شروع به قدم زدن در مقابل ساختمان بسیج کردیم ،‌ او مرا نصیحت می کرد دراین مدت او جملات ارزنده و مهمی به من گفت ، از جمله اینکه : سعی کن حتی الامکان  سالم برگردی زیرا که شما طلبه ها باید برای اسلام  زحمت بکشید و زود است که بدون زحمت از این دنیا بروید و استراحت کنید ، او می گفت : انسان باید مانند امام خمینی باشد . یعنی باید مانند شمع برای اسلام بسوزد‌ ، نه اینکه هنوز اول روشنائی اش ، نور خود را خاموش کند و از بین برود .  البته نظر او این نبود که شهادت چیز بدی است بلکه منظور او این بود که باید  زنده  ماندن و درراه اسلام سوخت . او می گفت : انسان باید مانند امام باشد و او را الگو قرار دهد ، زیرا در این مملکت او رهبر است و هر مسئولی در سر پست مسئولیت خود گناهی و خطائی انجام دهد به گردن او می گذارند . ‌ولی او رهبریت را می پذیرد و این گونه گناهان را اگر باشد به خود می خرد ، ولی می گوید همین که جوانهای مملکت هدایت شوند و راه حق را بفهمند برای من کافی است . انسان باید خود را برای اسلام و مسلمین این گونه بسوزاند تا خود فدا شود . امام  می توانست برود یک گوشه بنشیند و این مسائل را برای خود نخرد ولی روحیه ایثار او را رهایش نمی کند . روحیه خدا پرستی او آزادش نمی گذارد . او می خواهد در میان مسلمانان  مانند شمع بسوزد و خود را فدا کند تا دیگران از نور وجودش استفاده کنند . دیگر مهدی  می بایست می رفت سر کار و وقت داشت می گذشت ، دست به گردن هم انداختیم ،‌ همدیگر را بوسیدیم و لحظات خداحافظی فرا رسید ، از درون مهدی صدائی با خلوص بلند شد : « مصطفی شفاعت یادت نرود » و بالاخره  ازهم جدا شدیم هنوز ده قدمی از همدیگر جدا نشده بودیم  که مرا صدا زد : وایستا.. ،‌ وایستا....این قرآن ‌و تسبیح را بگیر و همیشه یاد من باش . از او گرفتم و خدا حافظی کردم .

    در بسیج همگی حرکت کردیم به سوی حرم مطهر  ستون بچه ها  بسیار باعظمت بود  پرچمها  و شعار ها ستون  را

 مزیّن  کرده بود (‌البته  لازم  به تذکر است در بسیج به بچه ها لباس و چکمه دادند  و همان جا پوشیدیم  و حرکت

کردیم )

   وقتی در خیابان رژه می رفتیم  وجودم از خوشحالی فریاد می زد که آفرین عجب راهی را انتخاب کردی  ما شاء‌الله  که پشت پا به همه خواسته های دلت زدی قدری راه رفتم ، یک دفعه پدرم را در پیاده رو دیدم که چشمانش را به ستون دوخته و مرا می جوید ، از ستون بیرون آمدم ، دست در دستش و صورت به صورتش گذاشتم و یک روبوسی حسابی کردیم . وقتی نگاهم به صورتش افتاد دیدم ، چشمانش پر از اشک است خیلی خجالت کشیدم ، ولی چاره چه بود  اسلام یار می طلبید ، باید ترک دیار کرد و به یاریش شتافت . دستش را فشردم و از او خدا حافظی کردم ، به حرم مطهر رسیدیم . آیت الله صانعی  مقداری صحبت کردند و بعد به سوی ماشین هایی که از پیش آماده شده بود ، رفتیم و به سوی بهشت زهرا حرکت کردیم ساعت 3 بعداز ظهر بود که آ نجا رسیدیم  همگی نماز خواندیم بعد آقای محلاتی سخنرانی کرد و بعد از آن به طرف درب بهشت زهرا رژه رفتیم و مردم استقبال کردند و از آنجا سوار مینی بوس ها شدیم و به پادگان 21حمزه رفتیم ، شب آنجا خوابیدیم .

    صبح سوار اتوبوسهای شرکت واحد شدیم و در یکی از خبابانهای نزدیک دانشگاه پیاده شدیم و در میان استقبال مردم به جلوی جایگاه نماز جمعه رفتیم ، در ضمن  بچه های ناحیه 2 طبل و شیپور را به زور وارد نماز جمعه کردند و قمی بازی در آوردند تا طبل ها را وارد کنند . قبل از هر چیز مادر شهید مهدی زین الدین در نماز جمعه صحبت کرد و بعد از آن ‌آقای محمدی گیلانی راجع به معاد صحبت کرد و بعد از آن آقای رفسنجانی خطبه ها را ایراد کرد و بعد بچه ها طبل ها را نواختند . در این میان وزیر شعار دائما از کاروان کربلا تمجید و تعریف می کرد  . بعد از آن دوباره شروع به رژه رفتن در خیابانها  کردیم ،‌ در حال رژه بودم که یک شیر زنی فریاد زد : ای رزمندگان ، من فرزند بزرگی ندارم  که به جبهه بیاید و دست روی سر دو فرزند خرد سالش که یکی تقریبا 7 ساله و دیگری 10 ساله بود گذاشت و گفت اینها فدای شما بشوند تا جبران آن شود که فرزندی ندارم که به جبهه بیابد . اشک در چشمهایم حلقه زد که ابرقدرتها  و خوارج ایران چه می گویند . که مردم دلشان با انقلاب نیست . خلاصه  مردم استقبال عجیبی از ما کردند .

   ما سوار اتوبوس های شرکت واحد شدیم و به پادگان 21حمزه رفتیم . در آنجا  نهار خوردیم ، امّا همه بچّه ها گویی

  یک ناراحتی در صورتشان دیده می شود . از هرکه سوال می کردی جواب می داد : به ما قول دادن  دیدار امام برویم و حالا ملغی شده . اما شب خبر دادند که بنا بر احتمال زیاد  فردا ملاقات می باشد . همه خوشحال شدیم .

     فردا صبح پس از نماز سوار اتوبوس های شرکت واحد تهران شدیم ، به طرف جماران حرکت کردیم  ساعت حدود 5/8  بود که به شیمران و جماران رسیدیم  ...  هر لحظه به منزل امام نزدیکتر می شدیم  ، یک دژبانی در خیابانی که به طرف بیت امام منتهی می شود  وجود دارد که کارت ورودی می دهد ،  کارتها را گرفتیم ، به سوی بیت حرکت کردیم  . من پیش خود گمان می کردم که کیلومترها با منزل امام فاصله داریم و این دژبانی ها اول کار است ، اما پس از پیمودن حدود 100 قدم به کوچه باریکی رسیدیم ، که در آنجا یک اتاق کوچکی بود افراد را بازرسی می کردند . در آن کوچه افراد آزاد بودند و به طور آزادانه حرکت می کردند . از بغل اتاق راهی بود که به یک کوچه ای که درختان  شاخ و برگشان از دیوارها آویزان بود و دو طرف آن جوی آب  زلالی بود ، رد شدیم و من متعجب شدم ، ‌دیدم یک  محوطه ای است که روی آن را ورقه های نایلونی کشیده اند که باران نیاید و اطراف آن تعدادی کفش کن است که افراد باید کفشها را در آنجا بگذارند . و بعد همه  وارد حسینه شدند .

    وقتی که می خواستم قدم داخل حسینه بگذارم بوی عطر عجیبی احساس می کردم ، همه اینها را کنار بگذاریم ، دیدم حسینیه ای  است با طول و عرض10 × 15 و دیوارهایی که گچ و خاک بود و هنوز سفید نشده بود و پیدا بود که سیمهای برق را زیر آن کار گذاشته اند . درها فقط ضد زنگ زده شده بود ، کف حسینیه از گلیم های کهنه ای بود که در حرم ها می اندازند ، تا مردم روی آن بنشینند و نماز بخوانند  . حسینه خیلی کوچک و ساده بود . بغض گلویم را گرفته بود . خواستم که گریه کنم و فریاد بزنم . می خواستم یک نفر ضد انقلاب وخوارجی را بگیرم و پاره پاره اش کنم و به او بگویم : ای از خدا بی خبران ، شما چه می گویید ؟  انصاف کجا رفته ؟  ‌ای بی دین ها ! که دم از دین می زنید !  اینجا که من آمده ام کاخی وجود ندارد !  جز خانه ای محقر ، اینجا که جز مقداری  محافظ  چیز دیگری دیده نمی شود ! چرا حق را زیر پا می گذارید ؟  ‌اینجا از پنج هزار محافظ خبریی نیست ! ‌  ای از خدا بی خبران  ! لا اقل بیایید  و ببینید زندگی و محل ملاقات یک رهبر جامعه اسلامی را ، یک مرجع تقلید تمام مسلمانان جهان ،  بخصوص شیعیان را ،  ای بی خبران انشاء الله خدا با کسانی شما را محشور کند که راهشان را می روید .                                                                                                                                                                            تقاضایی که من از مردم دارم ، این است که هر طوری شده  به آنجا بروند و علی وار  زندگی کردن را ببینند  و مردانه

زندگی کردن رهبرشان را ببینند .  و ببینند که رهبرشان و میوه دلشان  چگونه جای اشکها روی گونه هایش نقش بسته و بیایند ، بییند که رهبرشان  همچنانکه مرد مبارزه است ، صدای گریه او در نماز شبش اطرافیان را از خواب بیدار می کند ، بیایند و مرد عمل  را ببینند .  بیابند و او را ببینند که تا نامی از مولایش حسین برده می شود ، اشک ها از گونه هایش جاری می شود . بگذریم ...

همه افراد کاروان کربلا در حسینه جایشان نشد و نصف افراد در بیرون حسینیه نشستند . یکی از برادران که اهل همانجا بود نوحه با حالی خواند و بچه ها سینه می زدند و گریه می کردند . پس از آن جلوه ای که همه در انتظارش بودند پیدا شد . اشک شوق از گونه  همه جاری شد فریادها بلند شد  : روح منی خمینی بت شکنی خمینی . وای اگر خمینی حکم جهادم دهد ... صلی علی محمد نایب مهدی آمد ...  و بعد امام عزیر روی یک صندلی که روی آن پارچه سفیدی  افتاده بود نشستند و آقای رفیق دوست مقداری در محضر امام صحبت کرد و بعد آقای اقبالیان  مسئول بسیج در مقابل امام صحبت کرد و پس ازنوحه خوانی امام برخاستند و اظهار محبت کردند و خدا حافظی کردند و رفتند و پس از آن  از بیت محقر اما با صفا و معنویت خارج شدیم و پس از راهپیمایی درخیابانهای جماران سوار اتوبوس ها شدیم و به طرف پادگان  حرکت کردیم . نهار را در آنجا میل کردیم و به طرف ایستگاه قطار حرکت کردیم  و سوار قطار شدیم .

    ساعت 6 بعد از ظهر  بود و هوا تاریک بود که به قم رسیدیم و فورا پیاده شدیم و نماز خواندیم و نیروهای جدید  باز سوار قطار شدند به طرف اهواز حرکت کردیم  پس از آن از قطار پیاده شدیم و اتوبوسها و مینی بوس های لشگر آماده بودند تا ما را به لشکر علی بن ابی طالب که در60 کیلومتری اهواز است برسانند ، سوار شدیم و به پادگان رفتیم وقتی به انرژی اتمی رسیدیم  بچه های لشکر جلوی کاروان گوسفند کشتند و اظهار خوش آمدی  کردند وقتی وارد پایگاه شدیم بسیاری از رفتا را دیدم ، از جمله جواد  دایی ام ، را ..

خلاصه چند روزی در آنجا بدون سازماندهی در حسینه  ماندیم  و پس از دو روز همه کاروان را به خط کردند و سازماندهی کردند و من به عنوان  کمک آرپی جی یکی از دسته ها انتخاب  شدم پس از چند روز که در انرژی ماندیم .  ما را برای آموزش به آن طرف رود کارون در روستایی که اهالی آن از آنجا رفته بودند (‌چون منطقه جنگی بود ) و مشارع  نام داشت   ، بردند . چند روزی درآنجا کم کم با همه بچه ها آشنا شدیم و فهمیدم که غیراز من دو نفر طلبه دیگر  در دستهء ‌ما هست خیلی خوشحال شدم  که همکار پیدا کرده ام .

 پس  از چند شب که  آنجا بودیم  ، یک شب هم حدود20 الی 25 کیلومتر راهپیمایی رفتیم . کار ما دراردوگاه  عبارت بود از : صبح ساعت 5 نماز و زیارت عاشورا .و ساعت 5/6 آماده می شدیم برای صبحگاه همه گردان ، در محلی جمع می شدند ، سپس قرآن خوانده می شد و نیایش کرده می شد . بعد برنامه ورزش و دویدن و بعد از آن نرمش می کردیم پس از اتمام نرمش هر گروهانی سرودی می خواند و به طرف اردوگاه حرکت می کردیم و هنگامی که به اردوگاه می رسیدیم سورة‌ والعصر خوانده می شود و بعد از آن دعای به امام و رزمندگان و بعد از آن هر دسته ( که از22تشکیل نفر شده بود )  به سوی اطاق ها می رود و برنامه صبحانه در اتاق بود . هر روز یک نفر خدمتکار و به قول بسیجی ها  شهردار است . او در مراسم صبحگاه شرکت نمی کند و صبحانه را برای بقیه آماده می کند . بعد از اینکه بچه ها برگشتند ،  دست و رو را می شویند و سر سفره می نشینند و همه با هم می گویند : بسم الله الرحمن الرحیم ، و صبحانه را شروع می کنند . در پایان صبحانه هر نفر یک دعا می کند و بقیه آمین می گویند . بعد از آن هر کسی سر کلاسی می رود  و من هم کلاس قرآن گذاشته ام تا ظهر که می شود همه به نماز جماعت می رویم و بعد از آن نهار و یک چرت خواب و بقیه کارها  .

    یکی از روز ها بعد از نماز فرمانده دسته ( حسین کرمانی ) که آدم مخلصی است ( و همیشه پایین در می نشیند و آخر همه غذا می خورد تا غذا کم نیاید او بیشتر اوقات  سفره  می اندازد و جمع می کند به دست بچه ها آب می دهد و سعی دارد کسی از دست او ناراحت نشود ، حسین  کرمانی که اهل خیابان آذر است زبان شیرین و با محبتی دارد شبها خاطرات خود را با شیوه ای عجیب  برای همه تعریف می کند و...   همه را دور هم جمع کرد و گفت تا ساعت 2 همه  اثاثیه را جمع کنید و ساک ها را ببندید و هر نفر یک پتو بردارد و تا ساعت 2 به خط شوید .  همه متعجب شدند یعنی چه  ما که چند روزی نیست اینجا آمدیم این چه حرفی است ؟ هر کسی نظری می داد یکی می گفت : حتما می خواهیم عملیات بریم . یکی می گفت : می خواهیم کردستان برویم . یکی می گفت : حتما اتفاقی افتاده ... خلاصه  هرکسی نظریه ای می داد .  تا اینکه ساعت 2 شد .  همه به خط شدن تا حرکت کنیم ، ستون ساعت 3 حرکت کرد ، پیاده روی شروع شد و حرکت می کردیم تا به ماشین برسیم  .  بچه ها  هر کدام اثاثیه خود را روی دوشش گذاشته بود ‌و راه می رفتند . در اینجا حسین کرمانی رو به معاون گردان کرد وگفت این بچه ها به عشق چی تو این بیابون ها سرگردونند ؟  چی می خواهند ؟  بعد با صدای بلند فریاد زد :  هر که می خواهد با این بارو بندیل بریم کربلا یک صلوات بلند ختم کند . و بچه ها همه صلوات فرستادند .

     بالاخره  به مینی بوسها رسیدیم و سوار شدیم باز احتمالات و پیش گویی ها شروع شد . هر کس چیزیی می گفت  تا اینکه به اهواز رسیدیم ، بلا فاصله سوار قطار شدیم هوا کم کم تاریک شد و شام را که همبرگر و نوشابه بود ، در کوپه ها آوردند . پس از صرف شام ، قطار در یکی از ایستگاهها ایستاد و نماز را خواندیم باز حرکت کرد و پس از مقداری گپ زدن با بچه ها ، همه خوابیدیم تا صبح که برای نماز در یکی از ایستگاها پیاده شدیم  و نماز را خواندیم و دو باره سوار شدیم.  ساعت حدود 5/7بود که به قم رسیدیم . مقداری قطار توقف کرد و فرماندهان گفتند کسی حق ندارد کنار شیشه ها برود . پس از مقداری توقف قطار به سوی تهران حرکت کرد .

    ساعت 5/10 به تهران رسیدیم گردان را به خط کردند و به رستوران راه آهن بردند . 350 نفر بسیجی تمام رستوران را پر کرده بودند .  نهار چلو کباب و نوشابه بود . پس از صرف شام نماز خواندیم و تا ساعت 5 معطل شدیم ساعت پنج نماز را خواندیم و سوار قطار شدیم  .باز هر کسی  نظری می داد .  یکی می گفت : تبریز می رویم . یکی چیزی دیگر می گفت . بالاخره متوجه شدیم مشهد می رویم . همه باهم متعجب شدیم که مشهد برای چه ؟ بالاخره قطار ساعت 5/11 صبح روز بعد به مشهد رسیدیم و بعد تعدادی اتومبیل به راه آهن آمدند و همه سوار شدیم  . هنوز همه گفتگو( بود ) که کجا می رویم ؟

   اتو مبیل پس از  مدتی  حرکت به پارک ملت رسید و توقف کرد . فرماندهان و مسئولان امردستور دادند تا همه پیاده شوند.  هوا رو به تاریکی می رفت به طرف مسجد پارک که حدود 50 قدم تا درب ورودی فاصله داشت . حرکت کردیم . جلوی مسجد همه ایستادند ، پس از مقداری توضیح راجع به منطقه همه وضو گرفتند و ساک ها را داخل مسجد گذاشتند .  مسجد دو طبقه داشت و گردان هم 3 گروهان داشت . گروهان ما که گروهان 3 ( شهید غلامپور ) بود   به طبقه بالا رفت و بقیه طبقه پایین آمدند و طبقه بالا برطبقه پایین مشرف بود ، نماز جماعت شروع شد ( در طبقه پایین‌) و بعد از آن در ساعت 9 شب بود که از طرف سپاه غذا که چلو کباب بود آوردند و نوش جان کردیم و بعد همه خسته بودند وخوابیدند .

  فردا صبح مراسم صبحگاه در پارک در آن هوای تمیز انجام شد و واقعا آن صبحگاه لذت عجیبی داشت .

روز پنج شنبه  6 آذر

    باز برنامه صبحگاه شروع شد . بعد از آن برنامه صبحانه و بالاخره غروب شد ، همه را به خط کردند و گفتند که قرار است امشب زیارت  برویم ، همه خوشحال شدند که می خواهند به زیارت آقا علی بن موسی الرضا برویم  . پس از آن همه سوار ماشین ها شدند و به طرف حضرت رضا حرکت کردیم .

    ماشین ها از خیابان بست بالا به طرف حرم در حرکت بودند ، تا چشمم  به حرم افتاد ، سلام دادم . پیش خود گفتم : امان از قسمت ، اهواز کجا و مشهد کجا ؟!  اما چاره جه بود امام رضا طلبیده بود .  همه با یک نظم خاصی وارد حرم شدند و پس از آن به داخل رفتند . بچه ها با یک شور عجیبی شروع به زیارت کردند  . هر کسی تلاش می کرد ضریح مطهر را بگیرد و ببوسد ولی کنار ضریح شلوغ بود .   پس از عرض ادب به گوشه ای رفتم و زیارت را شروع کردم  درحال شروع کردن بودم که یکی از بچه که نمی توانست زیارتنامه بخواند ، پیش من آمد و گفت بلند تر بخوان تا من هم بخوانم  . پس از اتمام زیارت نامه به گوشه ای رفتم و نماز زیارت خواندم . به همه گفته بودند که ساعت ده و ربع  باید بیرون  همه آماده شوند تا برویم .  و من از خوشحالی  و شور زیارت ، دعا به اموات و ملتمسین دعا را فراموش کردم و تا یادم افتاد ، بلا فاصله شروع به خواندن زیارت به قصدر پدر و مادر و اموات و ذوالحقوق کردم و پس از آن  به طرف درب خروجی حرکت کردم  . بچه ها هر کدام گوشه ای افتاده بودند و گریه می کردند و...

  همه به خط شدند و به طرف ماشین ها حرکت کردیم و سوار شدیم و به پارک آمدیم و روز جمعه برنامه دعای ندبه بود  و فردا که شنبه باشد،  برنامه صبحگاه شروع شد . بعد از آن همه به خط شدند و هدف از آمدند به مشهد را برای ما تشریح کردند که کار ما در اینجا آموزش می باشد و از جمله آموزش ها ، آموزش شنا و آبی  می باشد  و به ما گفتند، که هر گروهانی دو و نیم ساعت آموزش آبی در استخر سرپوشیده شهید هاشمی نژاد ( که فعلا در اختیار سپاه است) دارد  و از این قرار است :  

گروهان 1 ساعت 5/9 تا 12 صبح  ‍.

 گروهان 2 ساعت 5/2 تا 5 بعد از ظهر .

 گروهان 3 ( گروهان ما  )  5تا 5/7 شب .

    امروز شنبه شب نماز مغرب را خواندیم و به وسیله اتو بوس هایی که برای حمل و نقل در این مدت آماده گردیده به طرف استخر سر پوشیده شهید هاشمی نژاد حرکت کردیم . حدود 20 دقیقه در راه بودیم و بالاخره به استخر رسیدیم همه به نوبت داخل شدیم استخر بسیار  مدرن و پیشرفته ای بود . همه استخر را کاشی های ریز و رنگارنگ پوشانده بود . انواع دایب های شیرجه و سکوهای پرش و مسابقه داشت  . پس از اینکه همه  داخل شدند،  مربی ها که همه عضو سپاه  بودند ، وظایف را توجیه کردند و قرار شد ظرف 5/1دقیقه همه لباس ها را بکنند و مایوهای پلاستیکی گران قیمتی که توسط لشگر تهیه شده بود بپوشند و حوله هایی که به آنها داده شده بود روی لباس  ها بگذارند . همه این کار را کردند و پس از آن از زیردوش های آب گرم گذشتند و روی سکوها  نشستند و شروع به آموزش کردند   درس روز اول،

1-   طریقه هوا گیری ونفس کشیدن درآب .

2-   folot روی  آب  ماندن  بدون دست و پا.

3 - folotipچگونگی  زیر آب رفتن بدو دست و پا زدن .

   بعد از این آموزش ها و تمرینها ساعت 5/7 بود که همه از آب بیرون آمدیم و ابتدا سورة  والعصر خوانده شد و پس از آن سرود و دعا بود و همه لباسها را پوشیده و به پارک آمدیم .

روز یکشنبه  :

     باز امروز همه به صبحگاه رفتیم و پس از آن برنامه صبحانه و بعد از آن کلاس تجوید قرآن و بعد  نماز ظهر و آموزش آبی که امروز  بسیار خسته شدیم  چون آموزش تمرین استارت و سُر خوردن و شنای کرال سینه بود.

روز دوشنبه :

امروز صبح به صبحگاه  رفتیم و بعد از آن صبحانه را صرف کردیم و ساعت 20/10دقیقه  صبح به گلزار شهدای مشهد

رفتیم و در آنجا پس از ادای مراسم  بازگشتیم و نماز و نهار و الان نیز می خواهم کمی بخوابم تا شب که برای آموزش می رویم خسته نباشم .

    امروز روز آخر است همه گروهانها با هم سوار ماشین می شویم به استخر برویم  چون روز مسابقه و امتحان  و یک سری تمرینات رزمی در آب است ، از ساعت 9 تا 2 بعد از ظهر در استخر بودیم ، تمرینات و آموزشهای ... را تمرین کردیم  . از جمله با اسلحه در آب شناکردن ، قایق سواری ، رد شدن از آب بوسیله طناب ، غریق نجات و غیره  ،        ساعت 2 همگی به پارک آمدیم و نماز را خواندیم و سپس نهار را میل کردیم .

    شب ساعت 5/8 برای وداع وخدا حافظی  و خواندن دعای توسل به حرم حضرت رضا رفتیم و پس از ادای زیارت از جانب رفقا ، پدر و مادر و همه اهل خانواده و اقوام به طرف درب حرم به راه افتادم و در گوشه و کنار حرم هر یک از بجه ها تکیه داده بودند و گریه و ناله می کردند و خدا حافظی آخر را می کردند . سپس سوار ماشین شدیم و به طرف مسجد پارک حرکت کردیم .  شب آخر بود که در پارک بودیم صبح شد و قرار شد هر کسی می خواهد به شهر برود ، برود  و تا ظهر آماده شود که حرکت کنیم .

    ظهر نماز را خواندیم ، اعلام  کردند فرمانده گردان قرار است صحبت کند و او نیز صحبت کرد و مقداری تذکرات و نصیحت ها‌ ، را به بچه ها گفت . پس قرار شد پس از صرف نهار آماده شویم برای  حرکت بسوی قطار .

  همه سوار قطار شدند و روز 23 آذر بود که به قم رسیدیم  ، ابتدا به گلزار شهدا رفتیم  و پس ازآن به طرف خانه براه افتادم  .

  مرخصی روز بروز رو به آخر می رفت . در این روزهای  کار من سر زدن به اقوام و مطالعات متفرقه و رسیدگی به مسائل مدرسه بود .  روز جمعه به نماز جمعه و از آنجا به خانه آمدم .

    روز شنبه ساک را بسته و حرکت کردم .  به طرف درب خانه رفتم و پس از خدا حافظی ار مادر و برادر و پدرم  از زیر قرآن ‌ رد شدم  و دوباره برگشتم و قرآن  را باز کردم  آیه 53سوره نمل آمد  ...

سپس  با ماشین به طرف قطاار حرکت کردم و آنجا بچه ها را دیدم و یکی یکی ملاقات کردم  و پس از مدتی پدرم و

برادرم هم آمدند و مدتی در راه آهن با هم صحبت کردیم ، در این مدت مهدی ( برادرم )  همه اش تقاضای  می کرد که من را دعا کن شفاعت کن . او قلب پاکی داشت و آدم مخلصی است . در ضمن اینجا پدرم هم بود . وقتی که نگاهش می کردم چشمان پراز محبتش به من تسکین می داد ولی ظاهرا دلش نبود که من بروم . چون  بارها به من اشکال می گرفت که شما ها برای چه می روید ؟ اگر کشته شوید خودکشی کردید ! و این چیزی بود که من می دانستم  سرچشمهء آن کجاست ! و می دانستم  که چه کسی این حرفها را به او زده ! زیرا اگر انسان به درون خودش و به وجدان خودش رجوع کند می بیند که الان اسلام در مقابل  کفر قرار گرفته و باید دفاع  کرد و از خدا می خواهم  که آنان که به انقلاب  و اسلام مقرضند و نادان ،  خدا هدایتشان وگرنه  نابودشان کند .

سوار شدیم قطار حرکت کرد . دیده ها از هم بریده شد ، بعد از آن کوپه ها  مشخص شد و ما شش نفر بودیم که در یک کوپه نشستیم . سرم درد می کرد . خوابیدم ، صبح  زود قطار برای نماز ایستاد و نماز را خواندیم و دوباره سوار شدیم . ساعت هشت صبح بود که به  اندیمشک رسیدیم . در اندیمشک قطار ایستاد و فرماندهان دستور دادند در اینجا همه باید پیاده شوند .  پیاده شدیم و به وسیله مینی بوس ها به پادگان شهید زین الدین که درشش کلیلومتری اندیمشک و پنج کیلومتری دزفول قرار داشت ، انتقال داده شدیم .

این پادگان منطقه ای بسیار بزرگ بود که اطراف آن را سیم خاردار کشیده بودند و تقریبا حدود پانزده کیلومتر مساحت داشت . در پادگان  کانکس هایی به طور منظم و موازی  در هر200 قدم یک عدد قرار داشت و اینها از هم دور بودند  به دلیل اینکه اگر هواپیما بمب باران کند عده کمتری آسیب ببینند . در وسط کانکس ها یک موتور برق بسیار قوی بود که در اتاقچه ای قرار داشت و به تمام کانیکس ها برق می رساند .

 کانکس های هر طرف را به گردانی داده بودند و کانکس های وسطی به گردان ما (سید الشهداء) رسید .‌ روبروی کانکس ما یک رودخانه بسیار عمیق و طویل و عریضی  وجود داشت  که خالی از آب بود . روزی که وارد منطقه شدیم هوا بارانی بود و روز قبل هم باران آمده بود و زمینها خیس بود .

    اطاق دسته ما تعیین شد و بعد از آن وسائل ( پتوها ، ظرفها و چراغها، فانوس ها ، کلمن ها و غیره ) را تقسیم کردند همه پتوها را تکاندیم و ظرفها را  شستیم ، محل دستشوئی ها پشت کانکس ها حدود 400 قدم دورتر بود .

ظهر نهار را بوسیله ماشین آوردند و به تدارکات گروهان تحویل دادند و تدارکات گروهان هم  بین دسته ها تقسیم  کرد .  پس از آن مسئول دسته  ، دسته را به دو گروه 10 نفری تقسیم کرد ،  که هر 10 نفر در یک اطاق  باید می بودند 

   امروز 15/10/64 است دفتر را برداشته ام تا خلاصه ای از مطالب این مدت را که در پادگان هستیم ، بنویسم تا اگر مطلبی دوباره به نظرم رسید  بنویسم .

 از روز اول تا سوم در پایگاه کاری نداشتیم و من برنامه تجوید قرآن برای بچه ها گذاشته ام . روز سوم آموزش ها شروع شد که عبارت بود :

1- یک روز در میان کلاسهای عقیدتی : که توسط ویدئو درس اخلاق استاد مظاهری بود و یک روز هم پیش از نماز لشکر درس خداشناسی وعقیدتی برای ما می گذاشت .

2- کلاس تاکتیک های رزمی : که چگونگی و آموزش جنگهای منظم و نا منظم و آموزش خط شکنی و تجارب رزم است .

3-   کلاس تخریب  :  که آموزش انواع نارنجک و مین ها و مواد منفجر ه و طریقه  استفاده از آن بود .

4-    کلاس  ش م  ر : که طریقه مبارزه  و شناسائی انواع بمب های شیمیایی و ماکس گذار است .

5-   کلاس اسلحه شناسی :  از قبیل ، کلاش ، تیربار تک   قناسه ، خمپاره و غیره  و کلاسهای دیگر .

                            

روز چهارم تمام گردان را مسلح کردند و تجهیزات  مربوطه هر کس را تحویل دادند .در ضمن هر روز صبح  مراسم زیارت عاشورا و نماز جماعت  برقرار است .  در این مدت دو راهمپیمایی در شب داشتیم که  جهت تمرین برای عملیات بود .

انشاء الله اگر برنامه بود  باز می نویسم خاطرات این بار بسیار شیرین و نوشتنی است که چون کار زیاد است فرصت نوشتن را ندارم و انشاء الله اگر عمری بود بعدا ادامه می دهم .

منبع : به سوی او



.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

پیچک