تبلیغات
اسلام ناب - خاطره یک لبخند

 بسم الله الرحمن الرحیم

طلبه شهید سید مصطفی قانع

خاطره یک لبخند

   از بچگی اش  می شناختم اش چهره ای چون ساحلی آرام داشت و همیشه لبخندی

بر گوشه لب داشت دل آدم  را مواج می کرد . متین بود  با آرامش  وصف نشدنی لب را

بر سخن گفتن باز می کرد . بزور بیست سالش می شد اما  هر گاه که حرف می زد 

مثل بزرگتر ها  سخن می گفت مثل اینکه روح یک  انسان چهل ساله را در کالبدش

جای داده بودند .

با اینکه  چند سال  سن من از او بزرگتر بود  اما  هنگامی که بحث بین مان بالا می گرفت

خیلی زود با یک لبخند گذشت می کرد آدم را شرمنده می کرد . گاهی لج ام  می گرفت

 که چرا حریف مبارزه نیست و مرا شرمنده می کند خط قرمز او آرمان های انقلاب وامام و ولایت

 فقیه بود ،  این جمله را بارها در مصاحبه که در جبهه از او کرده بودند  تکرار می کرد که :

 « پیام همه رزمندگان این است که پیرو ولایت فقیه باشید و از ولایت فقیه پشتیبانی کنید »

الان  که یادداشت هایی که در آن موقع  تهیه کرده بود  می بینم خاطرات  آن روز ها برای زنده 

 می شودآن روز که داشت بایکی از هواداران انجمن حجتیه  بر سرانقلاب و  امام بحث می کرد

  با اینکه لبخند بر لب داشت اما  چهره اش بر افروخته بود ، به من  می گفت  فلانی  ادعا 

 می کندکه  من هر چه که می گویم می دانم که حضرت  با آن موافق است  و این انقلاب

  تا ده سال دیگر شکست می خورد  و ...

یک روز از عملیات رزمند گان اسلام که غواصان به  یکی از پایگاه های دشمن  شبیخون

 زده بودند  بسیار با آب تاب تعریف می کرد و سعی می کرد که آشکار نشود خودش در

 عملیات بوده است  اما هنگامی که گرم سخن بود  خیلی  راحت خودش را لو می داد .

چه زیبا مچش را گرفتم  خیلی شرم کردیک روز از یکی از بچه های گروهانشان که او مرا

 نمی شناخت تعریف می کرد  که همه  گروهان در حالی که مهماتشان تمام شده بود  

زیر آتش  دوشکای دشمن زمین گیر شده بودند  و می گفت تنها  دو تا  سید بودند که 

 مثل شیر  بلند می شدند و می رفتند برای بچه ها  مهمات می آورند . وقتی که  نام او را

بردندخیلی ترسیدم . وقتی  که به عقب برگشته بود  مثل همیشه شروع کردم به نصیحت 

 کردنش  که  چرا بی احتیاطی می کنید  ،  چرا  همه بچه های  ولایی  دارند امام را تنها

میگذارند  ،  چرا  به راحتی می خواهی  بروی  ،  ...

و بالاخره  آن روز عصر  بود  آمد مرا صدا  زد دستم را گرفت و  مرا به  یک گوشه ی  برد  و

 گفت  سرو صدا نکن  این آخرین باری است که من را  می بینی ، به  آقا  و  خانم

 ( پدر و مادرش را می گفت ) نگو ، در این عملیات من یکبار مصرف هستم ،خلاصه گفت

  حلالم  کن  من  یک بار پشت سر تو حرف زدم ،   من هم به او گفتم تو هم مرا  حلال کن

  یک بار  موقع دعوا  به تو آسیب رساند م  یک مرتبه  همدیگر را بغل کردیم ، صورت و گردنش را

می بوسیدم ،  سوار  دوچرخه ام کردم  او را تا   ایستگاه  راه آهن بردم  همه  بروبچه  و

 رفقا  جمع بودند   به هر بهانه ای  می خواستم  رویش را ببوسم خلاصه وقت خدا حافظی

رسید   داشت سوار قطار می شد  دوباره صدایش زدم  و  خدا حافظی  خوبی با هم کردیم

نمی دانم چرا  اشک در نمی آمد  .

یک هفته بعد بود  که نام اش را در جلوی  ستاد سپاه  در لیست شهداء دیدیم  ،  و بالاخره  آمد

  با ز  هم با همان چهره آرام   اما  آن لبخند بر روی لبانش خاموش بود  اما  روی  گردنش  با 

 ترکش  یک  گل میخک  کبود رنگ  کاشته بودند  سرتا پایش  گلگون بود  خیلی آرام  و زیبا

خوابیده بود.   راستی که خداوند گل های زیبای باغچه اش را دوست دارد  .داشت یادم 

 می رفت .

این هم سخنان پایانی او که چند ساعت پیش از شهادت نوشت :

 

 

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

وصیت نامه "طلبه شهید: سید مصطفی قانع"

"و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله امواتا بل احیا و لکن لا تشعرون"

اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً عبده و رسوله و اشهد ان علیاً ولی الله

     حمد و سپاس خدای را که به ما معرفت داد تا اسلام را برگزینیم و قرآن را بر ما نازل کرد

 تا روش چگونه زیستن را بیاموزیم و به ما نعمت ولایت داد تا گمراه نشویم و به ما محبت

و عشق عطا کرد تا عاشق شویم و از آتش عشق، گناهان و تاریکی‌ها را مبدل به نور کرد.

پروردگارا! تو ناظری که دنیا را ترک نکردم، مگر به خاطر رضای تو و عشق به اباعبدالله که

 فریاد "هل من ناصر ینصرنی" او هنوز در جهان طنین‌انداز است.

 خداوندا! نایب مهدی‌ات اسلام را در خطر دیده بود و مستضعفین را در ذلت، به ما امر نمود

 که باید از حیثیت اسلام دفاع کرد. ما نیز اطاعت کردیم؛ زیرا پیروی از او را اطاعت از تو

 می‌دانستیم.

بارالها! می‌دانی که راهم را با معرفت کامل و آگاهانه انتخاب کرده‌ام؛ زیرا حلاوت عبادت را تو

 به من چشاندی و فهمیدم که چه با صفاست در راه تو ذوب شدن. معبودا! اظهار لطف به

 حسین مرا آواره این بیابانها کرد؛ حسینی که آنقدر بزرگوار است که حاضرم بدنم

 قطعه قطعه شود،سرم از تنم جدا شود؛ اما عشق به و آل پیامبر را از من گرفته نشود.

هموطنان گرامی! چند سخن با شما دارم. این سخنان را از اعماق دل با شما می‌گویم؛

زیرا وصیت را زمانی می‌نویسم که با مرگ فاصله چندانی ندارم. در حالی که دنیا و تمام

ارزش‌های آن در مقابلم مجسم شده، می‌بینم دنیا چقدر فانی و زودگذر است. اما در مقابل

 چیزی که باقی ماندنی است، حق و حقیقت و خدای یکتاست. پس بیایید تقوا پیشه کنید که

 بهترین چیز است، قدر امام عزیز را بدانید که او درّی گرانبها در دست ماست که هنوز او را

 نشناخته‌ایم. دستورهای او را اطاعت کنید که صلاح دنیا و آخرت را دربردارد. پدران و مادران!

فرزندان خود را خوب تربیت کنید و آنها با سیره اهل بیت آشنا سازید تا محافظان دین خدا در

 آینده باشند. عمرتان را بیهوده تلف نکنید و تا می‌توانید در تهذیب نفس بکوشید. اگر فقط

 عمرتان را در راه جمع آوری مادیات و راحت طلبی صرف کنید، ولله پشیمان می‌شوید؛

همانطور که من عاصی الآن پشیمان هستم. قدر این انقلاب را بدانید و سعی کنید در

تقویت آن نقش عظیمی داشته باشید؛ آن را تضعیف نکنید؛ اگر این گونه شد، در ریختن

 و به هدر دادن خون شهدا شریک هستید. اما چند نکته خطاب به کسانی که به مقدسات

 دین اهمیت نمی‌دهند و در مسائل پوچ دنیوی و مادیات غرق شده اند و به آن دل خوش

 کرده‌اند بگویم که در مهلکه بزرگی هستند و غفلت آنها را فراگرفته، مانند کرمی که دو

ر خود پیله می‌تند و تمام هستی را همان محدوده اطراف خود می‌بیند. بیایید کمی

بیندیشید و این تجربه و نصیحت از کسی که این دورانها و عالم‌ها را گذرانده و به انتهای کار

رسیده و به مرحله کوچ از دنیای مادیات به عالم نامتناهی آخرت رسیده و ساعتی بیش

 به پایان عمرش نمانده، بپذیرید. کمی به خود بیایید و قدری وسیع‌تر مسائل را ببینید.

جان انسان ارزشش خیلی بیشتر از یک متر زمین یا مثلاً یک لقمه غذاست. بیایید و این

 حدیث را که می‌فرماید: "قدر کل المرء ما یحسنه"؛ "ارزش هر کس به اندازه چیزی است

 که او دوست دارد"، سرمشق زندگی قرار دهید تا مانند من وقتی به انتهای زندگی می‌رسید،

پشیمان نشوید.

      سخنی با خانواده: پدر و مادرم، امیدوارم که مرا ببخشید، چون فرزند خوبی برای

شما نبودم و نتوانستم وظیفه فرزندی را ادا کنم، اما با این حال تقاضا دارم که برایم

طلب مغفرت کنید که دعا بهترین هدیه پدر و مادر به اولاد است. امیدوارم که با رفتن

 من ناراحتنشوید. و خوشحال باشید؛ چون دِینتان را به اسلام و انقلاب ادا کردید و فردا

در مقابل امام حسین -علیه السلام- و فاطمه زهرا و زینب کبرا -سلام الله علیهما- سرافکنده

 نیستید. سعی کنید از خود ضعف و ناراحتی نشان ندهید که دشمنان اسلام خوشحال

 شوند و بدانید که شما لبیک‌گوی حسین و پرچم‌دارش امام خمینی هستید و این سعادت،

شما و من را در بردارد. سعی کنید از پیشتازان در کارهای خیر و سعادت باشید که اسلام

 در این زمان جز به یاری مردم مخلص و فداکار جهانی نمی‌شود. انشاءالله که خداوند شما

را از یارانحقیقی امام زمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- قرار دهد.

 اما خواهرانم! از شما می‌خواهم فاطمه‌وار زندگی کنید و "حسن" ها و "حسین" ها و

 "زینب" ها تحویل جامعه اسلامی بدهید، تا وظیفه خود را در قبال اسلام انجام داده باشید.

برادرانم! زبانم از وصیت به شما قاصر است و شما پیش از آن که من بگویم آگاهید، ولی به

عنوان یک یادگار از برادر کوچکتر خود داشته باشید که اگر سعادت و خوشبختی دنیا و آخرت را

می‌خواهید، اهل بیت را فراموش نکنید و خود را با سیره آن‌ها تطبیق دهید.

 چند وصیت شرعی:

حدود 2 ماه روزه و 3 ماه نماز قضا دارم؛ مقداری پول دارم آن را ادا کنید. از همه اقوام

و دوستان حلالیت می‌طلبم. اگر کسی گفت که از من چیزی طلب دارد، به او بدهید.

 



.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

پیچک